آراد برارزاده آراد برارزاده ، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 2 روز سن داره

آراد، امید زندگی مامان و بابا

آینده

چند روز پیشا مامانیم منو برد پیش لپ تابش و یه عالمه عکس بهم نشون داد..بعدش وسط عکس دیدنمون یه دفعه مامانی روی عکس یه دخترکوچولو وایساد.من اولش تعجب کردم و یه ذره به عکس نیگا کردم. بعد یهو یه فکری به سرم زد.حتما مامانیم میخواسته واسه آیندم باهام حرف بزنه.مثل آدم بزرگا.راستکی خیلی نی نی خوشگلیم برام گرفته. منم که اصلا رو حرف مامانیم حرف نمیزنم واسه همین سرمو انداختم پایین و با خجالت گفتم بله. بعدش که سرمو با خوشحالی و خجالت بالا آوردم دیدم مامانی داره پیام های موبایلشو میبینه و اصلا حواسش به من نیست. حتما واسه همینم یه عالمه رو این عکسه وایساد.یه سوال؟به نظرتون چرا اینا با احساسات من بازی میکنن؟به نظرتون دو روز ...
1 دی 1393

محمد پارسا

سلام این دوست جدیدمه. اسمش محمد پارساست. راستش اولین بار که دیدمش با غذا اشتباه گرفتمش. فکر کنم واسه همینه که همش میخواد ازم فرار کنه! آخه یکی نیست به این محمدپارسا بگه که بابا حالا یه گاز این حرفا رو نداره که! از خداتم باشه که لپتو گاز گرفتم. مردم همه صف کشیدن تا من لپشونو گاز بگیرم. میدونی چرا؟ چون من آدم معروفی هستم. باور نمی کنی؟ ببین عکس منو تو بیلبوردای خارج به جای عکس لئوناردو دیکاپریو گذاشتن ! حتی تو دست مردم! تازه اینکه چیزی نیست که! هنوز تو نمایشگاهها نرفتی! تموم شرکتهای قدرتمند، برای فروش محصولاتشون از عکس من استفاده می کنن. اینم مدرکش! ببین چقد همه منو دوست دارن! ...
25 آذر 1393

من پرشیا می خوام.

چند روز پیشا پدر جونم منو سوار ماشینش کرد. با خودم گفتم پرشیا هم ماشین خوبیه ها! یادم باشه ماشینش رو ازش بگیرم. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که عموجونم اومد و گفت بیا با یه ماشین دیگه هم عکس بگیریم. من که دلمو صابون زده بودم که ماشین بعدی حتما یه آزرا یا ماشین باکلاس دیگه ایه با خوشحالی پریدم بغلش. وای اگه بدونی چی شد باورم نمی شدکه همچین چیزی می بینم. منو برد پشت یه نیسان و منو نشوند و گفت بیا ژست بگیریم. من که شوکه شده بودم. باورم نمی شدکه عموجون منو ببره و مثل کارگرایی که تازه بار نیسان رو خالی کردن ازم عکس بگیره. یکی نیست به این عمو بگه بابا اگه نیسان دوست داری برو خودت باهاش عکس بگیر. نا سلامتی اون نیسانه همسن و سال خودت...
25 آذر 1393

لباس گربه

چند روز پیش بازم سرما خوردم. مامانی و بابایی منو بردن دکتر. یه دفعه به صدای بلندی توی مطلب شنیدم. خیلی ترسیده بودم. دیدم یه بچه گریه می کنه و می گه من گربه می خوام. دور و برم و نگا کردم. گربه ای نبود. یهو دیدم بچهه منو به مامانش نشون داد و گفت من گربه می خوام. خیلی عصبانی شدم. آخه بچه پر رو خودت شبیه گربه ای! من پسر به این خوشکلی!!! شما بگین من کجا شبیه گربه ام؟ زدم زیر گریه و هی به مامانم گفتم منو از اینجا ببر بیرون! اونم منو برد تو یه جای سرسبز. اونقدر خوشحال شدم که بی ادبی اون پسر بچه رو یادم رفت. ...
25 آذر 1393

حضرت علی اصغر(ع)

چند روز پیشا بازم مریض شدم.بازم منو بردند دکتر.آخه سرما خورده بودم.تازشم منو چند شب بیمارستان نگه داشتن.آخه خیلییی مریض شده بودم. وقتی آوردنم خونه ،توی ماشین کوچولوم نشسته بودم که مادرجون یه پارچه رو پیشونیم بست که روش یا ابوالفضل(ع) نوشته بود. بعدش دعا کرد که حضرت ابوالفضل(ع) مواظبم باشه.   بعدش مامانی شروع کرد به گریه کردن.آخه میدونین به من قول داده بود که منو ببره یه جایی که واسه نی نی ها لباس سقایی میپوشن و از حضرت علی اصغر (ع) بخواد مواظبم باشه،اما میدونین من مریض شدم و مامان نتونست منو ببره .بعدش مادرجون و خاله جون رفتند برام لباس آوردن و به مامانم گفتن هیچوخت واسه دعا دیر نمیشه و واسم لباس سقایی پ...
14 آبان 1393

شیطونی کردن

چند روز پیشا مامانی تازه لباسامو عوض کرده بود.لباسای قشنگیم برام پوشونده بود.راستش یه عالمه ذوق کرده بودم. اولش تصمیم گرفتم حواسمو جمع کنم این لباس خوشگلمو کثیف نکنم ولی مامانی نمیذاره من بچه خوبی باشم که....آخه میدونین؟مامانی منو تهدید کرد و بهم گفت:اگه این لباستو کثیف کنی میزنمت.منم لجم دراومد واسه همین شروع کردم به فکر کردن که چیکار کنم دلم خنک شه. بعد یهویی یه فکری به سرم زد. الکی شروع کردم به ادا در آوردن تا مامانی فک کنه گشنمه.مامانی رفت برام شیر درست کرد آورد.من همه شیر رو توی دهنم جمع کردم بعد یه دفعه ای ریختم بیرون تا بریزه روی لباسم.مامانی بیچاره فکر کرد شیر رو بالا آوردم واسه همین دعوام نکرد تازشم یه عالمه ...
14 آبان 1393